تعطیلات عید ..
به نام خدا...
برای تو تعطیلات یعنی یه روز خوب... به خاطر اینکه بابا جون سر کار نمیرن و صبحانه رو به قول خودت سه تا نفری میخوریم..
حالا اگه این تعطیلات از نوع نوروزی باشه که چه بهتر!!!
امسال خیلی خوب مفهوم پول و عیدی و کادو و پاکت پول رو درک میکردی... ماجراها داشتیم با شما...سر عیدی دادن و گرفتن و نگهداری عیدی و ...
من و بابایی هم مرتب به هم گوشزد میکردیم ک اشکال نداره نباید ناراحت بشیم... بچه ست دیگه!!!!
مرتب مرور میکردیم... دوران کودکی خودمون رو و عید و عیدی گرفتن...
امسال حسابی ازمهمونا پذیرایی کردی... شکلات خوری رو میگرفتی تو دستت... می ایستادی جلوی در... اصرار داشتی که از همون جلوی در پذیرایی رو شروع کنی...
یه سری شعر ها ورد زبونت بود:
رسید بهار... همین کنار... راه فرار نداری یا
حاجی فیروز اومده عیده دوباره...
وای دهنم آب افتاد دلم به تاب تاب افتاد... تولد عید شما مبارک...
در حالی که کلا از برف و زمستون امسال نا امید و عصبانی بودی... یه برف حسابی بارید... تو همدان...
و یک دل سیر برف بازی کردی و یخ زدی و آدم برفی درست کردی...
خدا جون میبینی این بچه ها با برف چه عشقی میکنن... زمستون آینده رو پر برف میخوایم


قول دادی که میری کلاس سفال و برامون کوزه میسازی
با وعده ی بازگشت دوبارمون به همدان ... وقتی که همه درختا شکوفه دادن برگشتیم خونمون
و ادامه ی دید و بازدید ها...
جمعه شب... چهاردهم فروردین قبل از خواب به بابایی گفتی: اگه صبح بیدار شم ببینم رفتی سر کار وااااای به حالته
و یه عالمه حرف و سخن خنده دار ازت شنیدیم... که بهترین قسمت تعطیلات منو بابایی بود


تعطیلات عید .. 

